من کنار پنجره داشتم سیگار می کشیدم ، آناپیلا هم اونجا بود ، نگاهش به دود سیگارم بود که از لای پنجره جوری بیرون می رفت که انگار یک نفر از بیرون سر دود رو گرفته و مثل طناب داره می کشه
.
به آناپیلا گفتم : بیا یه پک بزن!
گفت : نه ، نمی خوام .
.
از چشماش معلوم بود که دلش پیش دوده
.
گفتم : پس بیا سوار شو!
پک آخر رو به سیگار زدم ، آناپیلا رو سوار دود کردم و به آرامی دیدم که از لای پنچره بیرون رفت..
.
بهش گفتم : شانس آوردی که زیر هواکش آشپزخونه سیگار نمی کشیدم!
.
با بیرون رفتن از پنجره
داشتم از بین رفتن تدریجی و سپرده شدنش به "دست" فراموشی ، که داشت همراه دود می کشیدش بیرون ، می دیدم
.
موهاش از هم باز شد ، توی هم گره خورد و ناپدید شد ..
.
صورتش کاملا بهم ریخته و مچاله شد ، دهنش باز شد و از دو طرف کش اومد و زبونش توی چشماش حل شد
پیدایش این ماده بر میگردد به دقیقا چند هزار پا قبل از میلاد . زمانی که جارموش کبیر ، صغیر خود را در مابه التفاوت همسر خود که در آن زمان دختر پادشاه فینیقیه ، کشوری در جنوب جلقی رود اردن که مهمترین رود از نظر تجاری و بده پستانی وواردات کالاهایی از قبیل ، پارچه ، پاپیروس ، تیتانیوم ، کاندوم ، اسنو بورد و پوس پورتاقال ، که ماده ای نایاب و کاملا طبیعی بود ، بود ، بود ، فرو کرد.
.
همسر جارموش کبیر هم از خدا بی خطر ، رو به او گفت :این چی بود کردی تو ما ؟؟ پوس پورتاقال نخوردی مگه مرتیکه ی زن جنده؟
جارموش کبیر افزود : خودتی!
همسرش دوان دوان پیش پدر رفت و شرح ماجرا داد .
پادشاه هم دستور داد سر از ته اش جدا کنند و دولش طعام زنان.
جلاد ، دستور پادشاه را تخمش هم حساب نکرد و رو به جارموش کبیر گفت : بیا پوس پورتاقال بزن ردیف شی ، تو که نمور آلتی!
جارموش کبیر پوس پور تاقال را زد و صغیرش گرز شد ، همسرش بدبد و مابهالتفاوت گشود .
و جنگ آغاز شد...
نبردی تن در تن ... گرز در میدان...
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...
پرچم بر افراشته و تنور بر افروخته ...
(جق نزن پسر)
خلاصه...
زن شیون کرد و مرد ، زن.
زن چرخید ، زن خزید ، زن پیچید ، زن گرخید
گرز مبدا مختصات بود و زن تابعیکنوا
مرد مشتق میگرفت و زن پشتک.
مرد لحظه ای درنگ کرد، گرز بر کشید ، روی بر گرداندو گفت :