کاظم ، بابا .. بیا عزیزم
- بله بابا
برو سر کوچه واسه بابا یه سیگار بیگی بیا
- کوچمون بن بسته بابا!
خارتو گاییدم .. خب از اونورش که بازه برو!
- چشم بابا
You Underscant that?
کاظم ، بابا .. بیا عزیزم
- بله بابا
برو سر کوچه واسه بابا یه سیگار بیگی بیا
- کوچمون بن بسته بابا!
خارتو گاییدم .. خب از اونورش که بازه برو!
- چشم بابا

روی شیروانی خانه مان ، مثل روی زین اسب نشسته ام ،
باد می آید و نوک خروس را هم جهت خود می کند
الان کون خروس سمت کون من است
بر می گردم و اونوری می نشینم ، الان هم کون خروس سمت من است ولی من ، هم جهت باد هستم
دلیل باد ، واضح است . همساده مان ، آسیاب بادی دارد و هر روز ، دم دمای ظهر ، آنرا روشن می کند و شهر را از آسیب های احتمالی دور می کند
آسیب های احتمالی ، موجوداتی هستند خطرناک و کمی کون گشاد ، چون تا لنگ ظهر می خوابند و وقتی بیدار می شوند، به جای اینکه صبحانه بخورند ، پرواز کنان به سمت شهر ما می آیند و لذت خواب بعد از نهار را از ما می گیرند و می خورند
کمی خورد و خوراکشان عجیب قریب است و به خودشان مربوط می شود ولی بهر حال مزاحم ما هستند
خلاصه ، این همساده ی ما ، ظهر ها آسیاب را روشن می کند و رابطه ای منطقی بین باد و دفع آسیب های احتمالی ِ معلق در هوا ایجاد می کند
ساعت ها روی شیروانی باغ می نشینم
و وقتی سمت غرب را نگاه می کنم ، خورشید دارد برعکس طلوع می کند ، این یعنی آغاز شب ، ولی نه پایان روز ، چون هنوز همان روز است ، مثلا سه شنبه.
شب هم که کلا مبحث دیگریست ، یک هو همه چی در شهر ما فرق می کند ، اول از همه اینکه خب هوا تاریک می شود. ولی مهم تر از همه که ، شب برای کار کردن است.
چه کاری ؟
خوشحالی!
همه ی اهالی با شروع شب ، بساط خوشحالی خود را در بازار شهر برای دیگران فراهم می کنند ، مثل جمعه بازار شما
و مردم از جاهای مختلف به بازار می آیند و خوشحالی می کنند ، حتی آسیب های احتمالی هم همراه خانوده خود می آیند و به زعم خود شادی می کنند
شب هم کم کم تمام می شود و هر کس به خانه خود می رود ، ولی کسی خسته نیست ، تازه الان وقت خنده است
خنده با خانواده
خنده با دوستان
خنده با تصویر خودمان ، در آیینه ی اتاق خوابمان.
دکل بان : سلام کاپیتان
کاپیتان : سلام دکل بان
دکل بان : ببخشید ، عذر می خوام
کاپیتان : چقد می خوای؟
دکل بان : سه صوت
کاپیتان : جه عجله ای یه حالا؟
دکل بان : کارم گیره کاپیتان ، قبل از 12 حتما باید سر کار باشم!
کاپیتان : مامان باباتم گیرن؟
دکل بان : باباتم گیره فقط ، مامانم تیریپی نی!
کاپیتان : خیله خب ... چه خبر از ارشه شور؟
دکل بان : ارشه شور سکان قلبی کرده الان بیمارستانه..
کاپیتان : کیپی ششه؟
دکل بان : کیشیش ِ ارشه!
کاپیتان : نکنه ارشه شور اواخر عمرشه؟
دکل بان : متاسفانه.. باید بگم ، بعله
کاپیتان : نه و نگمه!
دکل بان : ببخشید کاپیتان ، دیگه تکرارش پخش نمیشه
کاپیتان : اشکال نداره حالا ، برو ارشه رو بشور بوی شاش میده
دکل بان : چرا به بادبان بان نمیگین کاپیتان؟
کاپیتان : به اون قبلا گفتم .. خودش می دونه.. تازه خانوادشم خبر دارن!
دکل بان : امان از این دنیای بنیان های اجتماعی ِ بی بنیان کاپیتان
کاپیتان : این حرفارو رو دکل بهت یاد دادن؟
دکل بان : این حرفارو که از خودم نمیگم .. بهم الهام میشینه اس ام اس میکنه
کاپیتان : الهام کیه؟
دکل بان : زن دوم از پایین .. باید هم فشار بدی .. خرابه چون
کاپیتان : پلاکتون چند بود؟
دکل بان : اون موقع بود یه میلیون ، الان شده 83
کاپیتان : حالا بحث رو عوض نکن .. ارشه چی میشه؟
دکل بان : فکر کنم شامل مرور زنان و مردان بشه!
کاپیتان : تقصیر منه که توروگذاشتم رو دکل ، کون گشاد بار اومدی
دکل بان : کاپیتان بهر حال هر کس از یه زاویه ای به دنیا میاد ، نگاه میکنه دیگه..
کاپیتان : بعله .. بعله .. کاملا درست میگاین شما!
دکل بان : من معذرت می خوام اگه نقض غرض کردم کاپیتان
کاپیتان : چقد می خوای؟
دکل بان : 3 صوت.
اولا که ، خیلی زود رفتی!
چون هنوز جای فرورفتگی سرت در بالشت ، مانده است
و تنها 6 درصد از الکل موجود در لیوان مشروبت تبخیر شده است
ثانیا که ، خیلی با عجله رفتی!
و به من فرصت ندادی
دمپایی هایت را جلوی پاهایت جفت کنم
و همین منجر به این شد که شست پایت لای دمپایی جفت نشده برود و تعادلت بگا رود و با دماغ داخل آیینه شوی و برای آخرین بار هم خودت را نبینی و بری..
.
.
جالبن که ،
مرا نه تنها با جنازه ات ، بلکه با تصویر های زیادی از جنازه ات ناشی از خرد شدن آینه ، تنها گذاشتی!
در صورتی که میدانستی ، من از تنهایی بدم می آید.
.
.
فاحشن که ،
بی شرمانه ، بی خداحافظی رفتی!
و همین تاثیر منفی که روی اعصابم گذاشتی ، باعث شد که انرژی لازم را برای فراموش کردنت فراهم کند
.
ولی
حالا که رفتی
برایت از زندگی ام بگویم..
.
.
زندگی ام که
خیلی بهتر شده ، اون که هیچی!
.
این بیمه ی "حوادث ناشی از زن" و بعلاوه بیمه عمر ، باعث شد که در عوض تو ، به همه ی چیزهایی که آرزویش را داشتم برسم
و به نظرم معامله ی خوبی بود
.
و حالا که فکر میکنم ، فقط یک سوال ذهن مرا مشغول کرده است
.
تو که رفتی
چرا زود تر نرفتی؟